تبليغاتX
گه ر ده نالینم ئه من په ک که وته نیم ****** تیده کوشم بو وه سل تا کوو ده ژیم ♥♥ زاخه ♥♥
چۆن له‌بیركه‌م به ئاسانی
ئه‌م ئه‌وینه و یاده‌كانی
سۆزی ناوت
سورمه‌ی چاوت
باڵای شه‌نگت
ئاخاوتنی ڕه‌نگاوڕه‌نگت
سیمای گه‌شت
برۆی كه‌وانی ڕه‌شت
بیر و هۆشت

ڕووی خۆشت
هه‌ستی به‌رزت
ناخی جوانت
بیره‌وه‌ری و وشه‌كانت
كۆی په‌یام و نامه‌كانت
زولفی ڕه‌شی په‌رێشانت
ئاگریجه‌ی خاو بریقه‌دار
تاڵ تاڵه‌ی خشت لهسه‌ر شانت
پێكه‌نینت ناسكی ده‌نگت
دڵگیری و شیرنی ڕه‌نگت
تاكو ئه‌سپی مه‌ستی
هه‌ست و خه‌یاڵ
له‌گه‌ڵ خۆما ئه‌چنه ژێر چاڵ
به‌ناو دڵما دێن و ده‌چن
ده‌ریائاسا شه‌پۆل ئه‌ده‌ن
له بیابانی چۆڵی ژینما
له به‌فربه‌ندانی ئه‌وینما
له ناخ و دڵ و ده‌رونما
له هێمنی و كوڵی جۆشما
له ئاكار و بیر و هۆشما
بۆ هه‌میشه هه‌رده‌م ئه‌ژین
بێ ئارام بوون
له ناخمدا ئۆقره ئه‌گرن
برسیان بێت دڵم ئه‌خۆن،
تینوویان بوو خوێنی
ئاڵم ئه‌خۆنه‌وه
له گلێنه‌مدا ئه‌خه‌ون
له هه‌ستمدا ڕائه‌بن
له چاومدا قه‌تیسماون
تۆ جێتهێشتووم ئه‌وان ماون
هه‌ندێ جاریش ئه‌بن به مۆم
دائه‌گریسێن وه‌ك سینه‌ی خۆم
بۆ په‌پووله‌ی ته‌مه‌ن و ژین
له‌ جیهاندا ئه‌مسووتێنن
له گۆریشدا
من مردووم و ئه‌وان ئه‌ژین
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

اي واژه خجسته آزادي
با اين همه خطا
 با اين همه شكست كه ماراست
 آيا به عمر من تو تولد خواهي يافت ؟
 خواهي شكفت اي گل پنهان
 خواهي نشست آيا روزي به شعر من ؟
آيا تو پا به پاي فرزندانم رشد خواهي داشت ؟
 اي دانه نهفته
 آيا درخت تو
 روزي در اين كوير به ما چتر مي زند ؟
گفتم دگر به غم ندهم دل ولي دريغ
غم با تمام دلبريش مي برد دلم
 فرياد اي رفيقان فرياد
 مردم ز تنگ حوصلگي ها دلم گرفت
وقتي غرور چشمش را با دست مي كند و كينه بر زمين هاي باطل
مي افكند شيار
 وقتي گوزنهاي گريزنده
 دل سير از سياحت كشتارگاه عشق
 مشتاق دشت بي حصار آزادي
همواره
در معبر قرق
قلب نجيب خود را آماج مي كنند
غم مي كشد دلم
غم مي برد دلم
 بر چشم هاي من
غم مي كند زمين و زمان تيزه و تباه
 آيا دوباره دستي
از برترين بلندي جنگل
از دره هاي تنگ
صندوقخانه هاي پنهان اين بهار
از سينه هاي سوخته صخره هاي سنگ
گل خارهاي خونين خواهد چيد ؟
 آيا هنوز هم
 آن ميوه يگانه آزادي
 آن نوبرانه را
بايد درون آن سبد سبز جست و بس ؟
با باد شيوني است
در بادها زني است كه مي ميرد
 در پاي گاهواره اين تل و تپه ها
 غمگين زني است كه لالايي مي گويد
اي نازينن من گل صحرايي
 اي آتشين شقايق پر پر
 اي پانزده پر متبرك خونين
بر بادرفته از سر اين ساقه جوان
 من زيست مي دهم به تو در باغ خاطرم
 من در درون قلبم در اين سفال سرخ
عطر اميدهاي تو را غرس مي كنم
من بر درخت كهنه اسفند مي كنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را اي سياهكل ناكام
گفتم نمي كشند كسي را
گفتم به جوخه هاي آتش
 ديگر نمي برندش كسي را
 گفتم كبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من اي رفيق
 دور از نگاه غمزده تان هرزه گوي من
به پگاه مي برند
 بي نام مي كشند
خاموش مي كنند صداي سرود و تير
اين رنگ بازها
 نيرنگ سارها
گلهاي سرخ روي سراسيمه رسته را
 در پرده مي كشند به رخسار كبود
بر جا به كام ما
گل واژه ه اي به سرخي آتش به طعم دود کسرایی

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
 خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب مشیری
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

خواب و خيالي پوچ و خالي
اين زندگاني بود و بگذشت
 دوران به ترتيب و توالي
سالي به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقي چشمه يي بود
 از هر كناري چشم بگشود
 راهي شد و صد جوي و جر شد
صد جوي و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم
اوهام رنگينم شتابان
گردونه شد بر گل گذر كرد
 دامان من آلود و بگذشت
عمري سرودم يا نوشتم
 اين ظلم و اين ظلمت نفرسود
 بر هر ورق راندم قلم را
 گامي عبث فرسود و بگذشت
انديشه ام افروخت شمعي
در معبر بادي غضبناك
 وان شعله ي رقصان چالاك
 زد حلقه يي در دود و بگذشت
 كردم به راهش گلفشاني
وان شهسوار آرماني
چين بر جبين ، خشمي ، عتابي
بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم كه ديري
 جان كنده اي ، اكنون چه داري
پيش نگاهم مشت خالي
چون لعنتي بگشوده و بگذشت سیمین بهبهانی


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

ئه‌ی په‌پوله‌ی باخی ژینم
چیت لێم ئه‌وێت، چیت لێم ئه‌وێت
له ڕۆح و گیان شیرینتر بێت
له دڵی دڵدار گرانتر بێت
ده تۆ خودا پێم بێژه
دێمه‌وه لات ده‌ستی
خۆت خوێنم ڕێژه
لاشه‌ی شه‌كه‌ت و بێ نازم
دڵی مه‌ستی بێ هاوڕازم
له‌ژێر پێی خۆتدا بنێژه

كزه‌ی جه‌رگم به‌ڵێن ئه‌ده‌م
به‌ڵێن ئه‌ده‌م هه‌تاكو هه‌م
چه‌شنی ڕووگا ڕووت تێ بكه‌م
بتپه‌رستم خۆشه‌ویستم
هه‌رچه‌ند گیانه تاوانه
له ڕێگای ژیان لادانه
به‌ڵام چی بكه‌م
ناڵه و نزام بۆ كێ ببه‌م
دڵی مه‌لی بێ شه‌ر و شوێن
ڕوو له تۆیه پێم نامۆیه
له‌لای تۆیه ده‌سته‌مۆیه
به‌بێ سایه بێ په‌نایه
بۆ هه‌میشه له زیندان و
كۆت و به‌ند و داوتدایه،
داوتدایه، داوتدایه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

شب ،
مثل تنهایی ،
سرشار ،
ژرف .
اندوه
مثل کوه ،
شادی براوتاجی
- انگار –
ازبرف .
وآسمان ، باروشنانش ، باز
چون امکان ،
و چون گشوده بودن ازهرسو ،
بی اندازه .


من ، مثل شکفتن ، یا نمی دانم –
چی دربهاران ،
جنگلی شاید :
پیرو جوان ،پارین وامسالی ،
تکراری وتازه .


وزروشنان آسمان ، خاموش ، می پرسم :
امسال هم آیا
مانند دیگر سال هایم بود خواهد :
گامی افزونتر به سوی گمشدن
درحافظه گمنامی نابودن ؟
یا زین جوانه ها که برهرشاخه می بینم
این بار
برگیتی ، این همواره ناهموار ،
چیزی می افزاید ؟


و روشنان آسمان ،
خاموش و پرلبخنده ،
گوئی جنگلی بیدار می بینند
که شاخه درشاخه
اعصاب پیرش را جوانی های روئیدن می آراید .






+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟
 بيا ز سنگ بپرسيم
 كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
بيا ز سنگ بپرسيم
زانكه غير از سنگ
كسي حكايت فرجام را نمي داند
هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است
 نگاه كن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگباراني ! گيرم گريختي همه عمر
كجا پناه بري ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد
 كه من كه سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تركد
چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد
در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد
عجب نباشد اگر بغض چنگ مي تركد
 چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم
دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد
بيا ز سنگ بپرسيم
كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است
بيا ز سنگ بپرسيم
 نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم
 و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟
درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

جان ندارد آن که جانانیش نیست
تنگ عیش است آن که بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سرّّ عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
آن که را با ماهرویی سر خوش است
دولتی دارد که پایانیش نیست
ماجرای عقل پرسیدم زعشق
گفت معزول است وفرمانیش نیستسعدی


+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورهااااااااااااااااااا

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاج ها ، زابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها.

مرا ببر ................

تقدیم به کسی که در مقابل وجود او هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

به كجا چنين شتابان ؟
 گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
 همه آرزويم اما
 چه كنم كه بسته پايم
 به كجا چنين شتابان ؟
 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير !‌ اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  |