تبليغاتX
گه ر ده نالینم ئه من په ک که وته نیم ****** تیده کوشم بو وه سل تا کوو ده ژیم ♥♥ زاخه ♥♥

 

هر شب

تاقباز

به سکوت گوش فرادهم:

'' آرام بگیر !''

بامدادان

سپیده‌‌در رسد ترا

اسبی سپید زین کند و

 توشه‌ی سفرت''

تا بگاه برآمدن خورشید

تنم کرخت و

تردد روحم آنجا

دمی که خورشید افق را بشکافدو

دست بر گلوی چراغم بفشارد

اولین اشعه‌ را پیکی سازد با پیامی

'' کجا روی

ای رنج سبکبال؟!

مگر نمیدانی

میرغضبان مرزها

راههارا بسته‌اند و

زادگاهت جنگل نیزه و کارد است؟

شتاب نورز!

تاریکی‌‌ رامنتظر باش

تاریکی  - دژ محکم مردان

هیجده سالست

هیجده بهار

هیجده تابستان

هیجده پائیز

هیجده زمستان

هیجده بار عمر دور ز کوردستان

مرا به دست سپیده‌ی سحر میسپارد

سپیده گوید:

'' شتاب چرا ؟

آرام بگیر تا شب دررسد

هیجده سالست

سرگردانم

اینجا یا انجا

خود ندانم

15.08.2006

شعر از: عبدالله په‌شێو شاعر ملی کورد

برگردان از: حسن ایوبزاده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

طاقت کجاست
طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟
آرام نیست کشتی طوفان رسیده را
بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را
یاد بهشت، حلقه‌ی بیرون در بود
در تنگنای گوشه‌ی دل آرمیده را
ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار
یک داغ صد هزار شود داغدیده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را
زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را
شوخی که دارد از دل سنگین به کوه پشت
می‌دید کاش صائب در خون تپیده را

عمری است
عمری است حلقه‌ی در میخانه‌ایم ما
در حلقه‌ی تصرف پیمانه‌ایم ما
از نورسیدگان خرابات نیستیم
چون خشت، پا شکسته‌ی میخانه‌ایم ما
مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی
از تشنگان گریه‌ی مستانه‌ایم ما
در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست
سرگشته‌تر ز سبحه‌ی صد دانه‌ایم ما
گر از ستاره سوختگان عمارتیم
چون جغد، خال گوشه‌ی ویرانه‌ایم ما
از ما زبان خامه‌ی تکلیف کوته است
این شکر چون کنیم که دیوانه‌ایم ما؟
چون خواب اگر چه رخت اقامت فکنده‌ایم
تا چشم می‌زنی به هم، افسانه‌ایم ما
مهر بتان در آب و گل ما سرشته‌اند
صائب خمیرمایه‌ی بتخانه‌ایم ما

یاد رخسار ترا
یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما
در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما
در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده‌اند
ساده لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما
منزل ما همرکاب ماست هر جا می‌رویم
در سفرها طالع ریگ روان داریم ما
چیست خاک تیره تا باشد تماشاگاه ما؟
سیرها در خویشتن چون آسمان داریم ما
قسمت ما چون کمان از صید خود خمیازه‌ای است
هر چه داریم از برای دیگران داریم ما
همت پیران دلیل ماست هر جا می‌رویم
قوت پرواز چون تیره از کمان داریم ما
گر چه غیر از سایه ما را نیست دیگر میوه‌ای
منت روی زمین بر باغبان داریم ما
گر چه صائب دست ما خالی است از نقد جهان
چون جرس آوازه‌ای در کاروان داریم ما

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  |