تبليغاتX
گه ر ده نالینم ئه من په ک که وته نیم ****** تیده کوشم بو وه سل تا کوو ده ژیم ♥♥ زاخه ♥♥
عزیزم!
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست
نیما

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

مثل آب
 مثل آب خوردنی
 سنگ های پایه را به باد می دهند
 اختران تشنه را به چاههای خشک می کشند
مثل آب خوردنی
خون سالیان سال را
 بی حساب خرج می کنند
و ذخیره برای روزهای بد نمی دهند
مثل آب
 مثل آب خوردنی
می زنند سر بلندتر سر زمانه را به دار
می پرکنند
 مهربانترین دل زمین داغ را به سرب
آن چه زیر چشم ماست
 حسرت است و ظلمت است و تشنگی
و آن چه روی رمل های سوخته
 جای پاست
طرفه آن که اختران غوطه ور به چشمه های شب
 خواب مرگ را چه آشنا پذیره می شوند
مثل آب
 مثل آب خوردنی


 

سیاوش کسرائی


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

خوابم نمی برد
 گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
 اما
 من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
 محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
 پیوسته باز می شنوم در درون شب
 من رویش گیاه و رشد نهالان
 پرواز ابرها تولد باران
 تخمیرهای سکت و جادویی زمین
 من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
 تشخیص می دهم
 باور نمی کنی
 اما
در زیر پاشنه هر در
 در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
 پی جوی و هرزه پوی
 احساس می کنم
حتی
 از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
 نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
 این پوزه های وحشت را
 له له زنان و هار
 آن گیاه از میان صداهای گونه گون
 این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
 اینک منم مهاجم و محبوس
 لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
 قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
 اما می ترسانم
 دندان من از خشم به هر سو ده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
 دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
 دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم فلب
 جان سفره سگان گرسنه
 تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
 تابم تب آوریده و خوابم نمی برد 

 

سیاوش کسرائی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
 که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
 بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
 بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
 ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
 ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
 که در برابر نور
 و در برابر آواز
 و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
 که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
 تو می روی که بماند ؟
 که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
 از این گریوه به دور
 در آن کرانه ببین
 بهار آمده
از سیم خاردار
 گذشته
 حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
 اینک
 به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
 همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
 بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
 حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

شفیعی کدکنی


+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

که سهمگین نماید
 و ایننیکوست
 چون مغز او بدانی
 تو رادرست گردد و دلپذیر اید
 چون ماران که از دوش ضحک برآمدند
این همه درست اید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی
 و آن که دشمن دانش بود این را زشت گرداند
 و اندر جهان شگفتتی است
مقدمه شاهنامه ابومنصویری

 

شبی آرام چون دریا بی جنبش
 سکون سکت سنگین سرد شب
 مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
 دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
 من اما دیگر از هر خواب بیزارم
 حرامم باد خواب و راحت و شادی
 حرامم باد آسایش
 من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
 سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
 خوشا آن روزگار کامرانیها
 به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
 به شچم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
 منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
 در ان دوران
نه دل پر کین
نه من غمگین
 نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
 آن دوره آرامش و شادی
 دریغ از روزگار خوب آزادی
 سر آمد روزگار کودکی اینک دراین دوران دراین وادی
 نه دیگر مام
 نه شهر آرام
 دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
 و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادرنکام
 دلت خرم روانت شاد
که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
 و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها
 و ما در دل شبهل
 برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
 و من خاموش
سراپا گوش
 و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت 

حمید مصدق

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

سربسته باش پیشانی شکسته
 زنهاری که از این خزان خسته می وزد
 چیدن محبوبه های شب را
 تنها به یاد خواهد داد

خودش آمده بود که بمیرد
 زندگی همیشه منتظر است
 که ما نیز زندگانی باشیم
نه خیلی هم
 همین سهم تنفسی کافی ست
 قدر ترانه ای تمام
طعم تکلمی خلاص
عصر پانزدهمین روز
 از تیر ماه تشنه بود
پنجره باز بود
 خودش آمده بود که بمیرد
 بی پر و بال از آب مانده ای
 که انگار می دانست
 میان این همه بی راه رهگذر
تنها مرا
 برای تحمل آخرین عذاب آدمی آفریده اند
 خودش آمده بود که بمیرد
 نه سر انگشتان پیر من و نه دعای آب
هیچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود
 هی تو تنفس بی
ترانه ی ناتمام
تکلم آخرین از خلاص
میان این همه پنجره که باز است به روی باد
 پس من چرا
 که پیاله ی آبم هنوز در دست گریه می لرزد ؟
 خودش آمده بود که پر ... که پرنده
 که پنجره باز بود و
 دنیا ... دور


بر نمی گردد این رود
 به مخفی خواب خویش
بر نمی گردد این قافله این بدقول این دقیقه ها
 برنمی گردد این
از هر چه رفته که رفته است
کبوتر کلمه سکوت ثانیه ها
دختر هی دختر
تا مرگ سرگرم سراغ تو از گرفتن پروانه و گندم است
 همین سطر مانده به لااقل را لا اقل


شب استعاره ی عجیبی ست
شب مجبور است از پستان فانوس شکسته بنوشد
 فانوس شکسته از خواب همین کاملا
 و کاملا منم
که رو برده ام از بیداری آسمان
خدایا
 پشت پرده هایی که تو از گفت و گوی ما
 خبر به عبرت ملائک برده ای بگو
کو آسمان که از وحی واژه نبارد
 کو شب که نه فانوسش این همه بلند
کو شکسته که نه کلامش به خواب
پس من
 برآورده ی کدام دیوار کوتاه تر از رسیدنم
که بالای هر پرده که رفت
ماه با دف دریاش به رقص و
شب از موج شکسته اش ... بیدار
 پس کی به نگفتن از این همه حیف ناتمام
 فراموش بالین بوسه می میرم


 

 

تو دربه در بستن بند کفش و
 گشودن راه و
 خواب پیاده
پیاده ام کرده ای
 ورنه من کی اهل این همه دنگ و فنگ بی دین زندگی بوده ام
 مرا همام مهر خالص و خواب اندکم بس بود
یک جرعه ... یکی شبنم نشئه از عطر نی
تا ابدالآباد برای قناری بخوانم و
خواب زن ببینم و
 زندگی کنم
 من از این بیشتر
 هزاره های بسیاری
 همزاد حضرت سلیمان و
اولاد ملائک بوده ام
ملخ به خوابت ببیند گندم دانا
 که همین تو از بلهت آدمی
باز در به در بستن بند کفش و
 گشودن راه و
 خواب پیاده
 پیاده ام کردی

 

 

هیچ خاطره ای باقی نخواهد ماند
آوازهای درگذشته
بر بادند
 آوازهای اینده
 از نیامدگان
چه مهربان مرا می نگری زن به سی اردی بهشت من
 ایا شویت در سفر است -

سید علی صالحی



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از ایینه صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
 گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم
ننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کرد
خک راه عشق گشتم آبرویی یافتم -رهی معیری
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

چاو جوانه‌ به‌یانه‌ و که‌ڵه‌شێر ده‌خوێنێ
بانگێکی له‌ مه‌یگێڕ بکه‌ با مه‌ی بێنێ
داخۆ شنه‌بای به‌یان، خوناوکه‌ی باران
که‌ی بێنێ له‌ سه‌ر گۆڕه‌که‌مان بڕژێنێ

ئه‌و کۆشکی مله‌ی ده‌کرد ده‌گه‌ڵ عاسمانێ
شاهانی ده‌که‌وته‌وه‌ له‌ ده‌رک و بانێ
دیتم په‌پوسێمانه‌یه‌ لێی ده‌خوێنێ:
کوا بگره‌ وو به‌رده‌ت‌؟ ، به‌زم و ڕه‌زمت کوانێ؟

خه‌م بۆچی له‌ سه‌ر بوون و نه‌بوون داده‌گری؟
دوا ڕۆژ چیه‌ که‌ی دێ؟ چته‌ وا بۆی ده‌گری؟
مه‌ی فڕکه‌! مه‌ترسێ به‌ قه‌رز، نازانی
نێوانی هه‌ناسه‌یه‌ک ده‌ژی یان ده‌مری؟

بێ خه‌م به ‌، ژیان هه‌لێکه‌ هاکا مردی
تاوێری مه‌رگ گلا و له‌ بنیا وردی
نازانی له‌ کوێوه‌ ناردراوی ؛ سا به‌ خودا
ناشزانی مه‌رگ ، که‌ مردی بۆ کوێی بردی

ناچاری ئه‌شێ باری مه‌رگ هه‌ڵبگری
ناشێ هه‌موو ده‌م له‌ ترسی مردن بمری
خوێن و ڕه‌گ و پێستێک و دوو سێ ئێسقانێک
وه‌ بزانه‌ نه‌بوون ، بۆچی یه‌ خه‌م داده‌گری ؟

وه‌ بزانه‌ جیهان به‌ ئاره‌زووی تۆ ده‌گه‌ڕێ
ئه‌م چه‌رخ و خوله‌ی هه‌مووی به‌ فووی تۆ ده‌گه‌ڕێ
وه‌بزانه‌ که‌ سه‌د ساڵێ ژیاوی ، پاشان چی؟
مه‌رگێکه‌ له‌ سه‌ر ڕێگه‌ له‌ دووی تۆ ده‌گه‌ڕێ

دنیا وه‌کوو خۆیه‌تی و مرۆ نامێنێ
تۆ تۆزی ئه‌ویش هه‌ر وه‌کوو سۆزی و دوێنێ
ئێمه‌ش که‌ نه‌هاتبووین وه‌کوو خۆی وابوو
لێشی ده‌رده‌چین که‌مایه‌سی ناهێنێ

ژیانت چیه‌ ؟ تا چووک و شلی ، شاگردی
وه‌ستای که‌ گه‌یشتی ، پاشی: پیری ، مردی
پوختایی وتار له‌ من ببیسی باشه‌
تۆزێکی له‌ خۆڵ به‌رز ببووی ، با بردی

زانیوته‌ له‌ حه‌وت و چواره‌وه‌ هاتی که‌ بووی
گێژیت و له‌ بیری چوار و حه‌وتا ون بووی
ئاسووده‌ بژی هه‌زار که‌ڕه‌ت پێتی بڵێم
نایه‌یته‌وه‌ گه‌ر مردی ، ئیتر چووی هه‌ر چووی

مه‌ی تێکه‌ وه‌خۆ ده‌رفه‌ته‌ ؛ هاکا مردی
له‌م ژێر گڵه‌ بێ هه‌واڵ و بێ هاوده‌ردی
وا پێتی ده‌ڵێم شتێک له‌ لای که‌س مه‌یڵێ
نابێته‌وه‌ گوڵ په‌لکه‌ گوڵێ بابردی

گه‌ردوون وه‌کوو منداڵه‌ له‌به‌ر بێکاری
خستینیه‌ ده‌رێ وه‌ک مت و موور بۆ یاری
تاوێکی له‌ به‌ر ده‌ستی ئه‌وا دێین و ده‌چین
ده‌خرێینه‌وه‌ سندووقی نه‌مان یه‌کجاری

مامۆستا هه‌ژار کردوویه‌ته‌ کوردی-با سپاس ازسایت گاگه ش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

چاو جوان ده‌ مه‌ڕۆ تێری دڵم بت بینم
گوڵ چین؟ که‌ له‌ سه‌ر ڕوومه‌تی تۆ گوڵچینم
داخم که‌ هه‌بێ له‌ گێژه‌ڵووکه‌ی مه‌رگه‌
وه‌ک په‌لکه‌ گوڵێ هه‌ڵده‌وه‌رێنێ ژینم

ده‌م بینی که‌ خه‌مبار و کز و داماوم
وا بیر مه‌که‌وه‌ له‌ مه‌رگ و که‌س ترساوم
مردن که‌ له‌ ڕێمه‌ ، هه‌ر ده‌بێ ، ناترسم
ژاکاوی ئه‌وه‌م به‌ ئاره‌زوو نه‌ژیاوم

هه‌ر چه‌ندی بڵێی به‌ به‌ژن و باڵا جوانم
ڕوومه‌ت گوڵ و چاوکه‌ژاڵ و لێو قه‌یتانم
وه‌ستایێ که‌ وای له‌ خاک و گڵ داڕشتم
نیازی له‌مه‌ چی بوو؟ بۆچی کرد؟ نایزانم

هات و چوو به‌ بێهووده‌ مناڵی و جوانیم
پیر بووم و به‌ بێ داخه‌که‌م و خۆزیا نیم
شاگردی زه‌مانه‌ بووم و زۆریش چه‌وسام
وه‌ستام له‌ هه‌موو کار و له‌ هیچ وه‌ستا نیم

بۆ هاتمه‌ سه‌ر زه‌وی و له‌ به‌رچی چوونم؟
به‌هره‌ی چ بوو بۆ خودا نه‌بوون و بوونم؟
هاتووم و ده‌چم بێ وه‌ بزانم بۆچی ؟!
پاش مردنه‌که‌ش دووره‌ ده‌راوی ڕوونم

له‌م بێخه‌به‌ری خۆمه‌ که‌ساس و ماتم
بێهووده‌ ده‌بوورێ ده‌م و سات و کاتم
من ببم و نه‌بم جیهان وه‌کوو خۆی وایه‌
مه‌یگێڕ وه‌ره‌ لێکی ده‌وه‌ من بۆ هاتم؟

هاتن به‌ ده‌سی خۆم نه‌بوو هێنایانم
ده‌رچوونه‌ ده‌ریش چۆن و که‌یه‌؟ نازانم
سه‌د خۆزگه‌ نه‌هاتبام ، نه‌چووبام ، نه‌ببام
له‌م گێره‌ و کێشه‌دا ڕه‌حه‌ت با گیانم

پاک هاتمه‌ سه‌ر زه‌وی و ده‌ڕۆم ، ناپاکم
خۆشیم که‌ نه‌دی هه‌میشه‌ بۆی خه‌مناکم
سوێراوی چه‌مم کڵی دڵی نێڵ داوم
ژیانیشه‌ به‌ با دا چووه‌ تۆزی خاکم

خوا داوی ده‌ناوه‌ داوی ئه‌و با ناده‌م
ده‌عبایه‌کی گرت و ناوی لێ نا ئاده‌م
ڕاوی ئه‌وه‌، داوی ئه‌وه ‌، دانه‌ش هی ئه‌و
ده‌مخاته‌ ته‌ڵه‌ و گه‌رکیه‌ خۆشم ڵاده‌م

گیراوه‌ قوڕم ، خرامه‌ قالب ، خشتم
بادراوی یه‌کێ ترم که‌ خاوم، گشتم
چاتر له‌وه‌ بم که‌ هه‌م ، له‌ده‌ستم نایه‌
خوا ڕۆژی به‌رێ به‌و کله‌ چاوی ڕشتم

ده‌سکاری خودایه‌ خۆم و ئاکاریشم
بۆ هه‌رچی ده‌چم له‌ ده‌ستی ئه‌و دا ڕیشم
هیچ کارێ به‌ ده‌ست خۆم نییه ‌، هه‌رچی ده‌یکه‌م
ئه‌و پێمی ده‌کا ، هێشته‌ گوناهباریشم

به‌ خوێندنه‌وه‌ کراوه‌ فرچک گیانم
زانسته‌ مژیم و بۆته‌ ئاو و نانم
حه‌فتا و دوو ساڵه‌ بیر ده‌که‌م ، ده‌خوێنم
وا تازه‌ ده‌زانم چ له‌ هیچ نازانم!!

زۆر کۆلکه‌ مه‌لا و شێخ هه‌یه‌ ڕێم پێ ده‌گرن
لایان هه‌ڵه‌یه‌ له‌ ژینی خۆشم بدوێم
خزمینه ‌! نه‌زانین چ به‌ڵایه‌کی زله‌
هاتوومه‌ جیهان ده‌بێ نه‌زانم من کێم!

ڕۆژ گه‌وریه ‌، چۆن به‌ تۆپه‌ قوڕ وه‌یشێرم
زانام به‌ گه‌لێ نهێنی ، خۆ ده‌بوێرم
زۆر پڕ له‌ گه‌واهێراته‌ ده‌ریای بیرم
ده‌رخستن و شاندانی به‌ که‌س ناوێرم

سه‌رکۆنه‌که‌ران ده‌ڵێن که‌: مه‌ستی باده‌م
من گوێچکه‌ به‌وان ته‌وس و توانجان ناده‌م
سه‌رخۆشم و مه‌یخانه‌ په‌رستم بۆچی؟
هه‌ربۆیه‌ که‌ خۆ له‌ خۆپه‌رستی لاده‌م

جار جاره‌ په‌نا به‌ مه‌ی ده‌به‌م، ناچارم
خه‌مبارم و پێم ده‌ڵێن که‌ تاوانبارم
خۆزێ وه‌کوو مه‌ی درۆ و دزیش مه‌ستی ده‌کرد
مه‌ردێکم ده‌ویست که‌ بیگوتایه‌ وشیارم-

(برگرفته از سایت محترم گاگه ش)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  |