تبليغاتX
گه ر ده نالینم ئه من په ک که وته نیم ****** تیده کوشم بو وه سل تا کوو ده ژیم ♥♥ زاخه ♥♥
دو شاخه نرگست ای یار دلبند
 چه خوش عطری درین ایوان پرکند
 اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
 گل نارنج و تنگ آب و ماهی
 صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
 که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر -فریدون مشیری

  
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

از مرز خوای می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
 روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته ایینهها
 هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
 دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
 در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
 همه من بود
کدامین باد بی پروا
 دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟-سهراب



+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

سهراب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

بۆ ژانی دڵان هه‌ر مه‌یه‌ ده‌رمانی بێ
زانا ئه‌وه‌یه‌ تامی له‌ مه‌ی زانی بێ
ئه‌و کۆنه‌ په‌ڕۆی لێوی له‌ مه‌ی پێ ده‌سڕن
به‌رماڵی هه‌زار سۆفی به‌ قوربانی بێ

کاتێ له‌ زه‌وی وه‌نه‌وشه‌ سه‌ر ده‌ردێنێ
سروه‌ ده‌می خونچه‌ ماچ بکا و ڕای ژێنێ
چه‌ند خۆشه‌ له‌ گه‌ڵ خونچه‌ ده‌مێ ڕای بوێری
تۆ تۆبه‌شکێن و ئه‌و دڵت نه‌شکێنێ

ئه‌و جوانه‌ که‌ خۆم ده‌ڵێم به‌ ته‌نیا جارێ
باوه‌ش به‌ یه‌کا بکه‌ین له‌ ده‌م ڕووبارێ
چیمه‌ن گوڵ و سه‌وزه‌پۆش و ئێمه‌ش سه‌رخۆش
پێم وابێ به‌هه‌شت وایه‌ ، به‌ڵام لێ بارێ

بۆم بان که‌نه‌ مه‌یگێڕێ که‌ : با مه‌ی بێنێ
پیری چله‌کێش باده‌یه‌ خۆی بنوێنێ
سه‌ر خۆشێ بناڵێنێ له‌ نیوه‌ی شه‌و دا
سه‌د نوێژی ڕیابازی مڕ و مۆچ دێنێ

شێخێ به‌ ژنی خراپی گوت: بێ شه‌رمی
بۆ هه‌رچی ده‌ست بۆ به‌رێ ساز و نه‌رمی
پێی گوت: به‌ڵێ من وه‌کوو دیارم هه‌ر وام
تۆش داخۆ وه‌کوو نیشان ده‌ده‌ی دڵگه‌رمی؟

مامۆستا هه‌ژار کردوویه‌ته‌ کوردی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

بپیچ ای تازیانه‌ ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به‌ تاریکی تبه‌ کن ، سایه‌ی ظلمت
بسوزان میله‌های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره‌ چال مرگ دهشتزا
امید ناله‌سوز نغمه‌خوانم را
به‌ تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده‌کن از هم
پریشان کن ، بسوزان، دربدر کن آشیانم را
بخون آغشته‌ کن ، سرگشته‌کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه‌، سر افسرد جانم را
به‌ دریای فلاکت غرق کن ، آوازه‌ کن ، دیوانه‌ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را
با وجود اینهمه‌ زجر و شقاوتهای بنیان کن
که‌ می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کار را
سر میدهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسان
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به‌ دست پینه‌بسته‌، میفرازم پرچم پر افتخار آرمانم را

از اشعار کارو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  | 

از می عشق تو
از می عشق تو مست افتاده‌ام
بر درت چون خاک پست افتاده‌ام
مستیم را نیست هشیاری پدید
کز نخستین روز مست افتاده‌ام
در خرابات خراب عاشقی
عاشق و دردی‌پرست افتاده‌ام
توبه من چون بود هرگز درست
کز ملامت در شکست افتاده‌ام
نیستی من ز هستی من است
نیستم زیرا که هست افتاده‌ام
می‌تپم چون ماهیی دانی چرا
زانکه از دریا به شست افتاده‌ام
بی خودم کن ساقیا بگشای دست
زانکه در خود پای بست افتاده‌ام
دست دور از روی چون ماهت که من
دورم از رویت ز دست افتاده‌ام
این زمان عطار و یک نصفی شراب
کز زمان در نصف شست افتاده‌ام

من شراب از ساغر
من شراب از ساغر جان خورده‌ام
نقل او از دست رضوان خورده‌ام
گوییا وقت سحر از دست خضر
جام جم پر آب حیوان خورده‌ام
لب فرو بستم تو می‌دان کین شراب
با حریفی آب دندان خورده‌ام
تو مخور زنهار ازین می تا تویی
زانکه من زنهار با جان خورده‌ام
چون تویی تو نماند آنگهی
نعره‌زن زان می که من زان خورده‌ام
چون دریغ آمد به خویشم این شراب
لاجرم از خویش پنهان خورده‌ام
بر فراز عرش باز اشهبم
زقه‌ها از دست سلطان خورده‌ام
دل چو در انگشت رحمان داشتم
شیر از انگشت رحمان خورده‌ام
در فرح زانم که همچون غنچه من
این قدح سر در گریبان خورده‌ام
این زمان عطار گر نوشد شراب
زیبدش چون زهر هجران خورده‌ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  لطیف  |